دانلود آهنگ جدیدclose
رمان
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
صفحه اصلي رمان


تعداد بازديد 382
نويسنده پيام


رمان گزارش اين ارسال به يک مدير
مونده بودم این پسرا که برای کلاسهای 8 صبح همیشه خدا 10 میرسیدن چه جوری صبح زود تونستن از خواب بیدار بشن که الان برسن اینجا؟
دیگه جلوی در بودم. در و باز کردم. کامیار گوشی به دست جلوی در ایستاده بود.
تا
منو دید گل از گلش شکفت. همچین لبخندی زد که مطمئنم هیچ وقت از این
لبخندای گنده تحویل دوست دختراش نمی داد چون حتما" فرار می کردن. بیشتر
ترسناک بود لبخندش تا تاثیر گذار.
چشمهام و ریز کردم و غضبی نگاش کردم.
یهو پرید بغلم کرد.
کامیار: الهی من فدای داداش مهداد بشم . ماها رو خونه اش دعوت کرده. زحمت کشیده. غذا حاضر کرده.
با حرص هلش دادم عقب.
من: کامیار این خود شیرینیهات ازعصبانیتم کم نمیکنه.
صداش و نازک کرد و با عشوه گفت: وای وای ببین چه جوریاست. چقده ماه شدی عزیزم. آدم دلش می خواد بخورتت...
دستش و آورد جلو که لپم و بکشه که محکم کوبیدم رو دستش. هر وقت می خواست خودش و مظلوم نشون بده رگ خوشمزگیش می زد بالا.
من: دست خر کوتاه. آروم میاین تو فقط کافیه یه صدا ازتون بشنوم اونوقت ..
مشتم و تهدید آمیز به طرفش گرفتم.
سریع گفت: چشم چشم هر چی تو بگی ...
من: باید تا 10 تو اتاق من بمونید و جیک نزنید. نمی خوام نیشام بفهمه شماها چه ....
محمد: چشم هر چی تو بگی داداش ...
تازه چشمم به محمد و بچه های دیگه رسیده بود. دوستای دانشگاه که هنوز که هنوزه با هم رفیقای فابیم.
محمد
و کاوه و بهروز هم بودن. به اونا لبخند زدم. هر چی باشه بعد مدتها می
دیدمشون. مطمئنم این بیچاره ها هیچ گناهی ندارن همه چی زیر سر این کامیار
الدنگه.
باهاشون دست دادم و خوش و بش کردیم. کامیار با حرص گفت: تهدیدا و اخم و تخمت مال منه. نیش و لبخندت مال بقیه؟
یه قری به گردنش داد و مثلا" قهر کرده. این پسره خوراک مسخره بازی و ادای دخترا رو در آوردن بود.
به حرکتش خندیدم. بازم بهشون سفارش کردم که بی سرو صدا برن تو اتاق من.
خودم جلو تر رفتم و بقیه هم دنبالم آروم اومدن. سریع در اتاقم و باز کردم و فرستادم تو اتاق.
چشمم
خورد به کفشاشون که جلوی در اتاقم ردیف شده بودن. با حرص در اتاق و باز
کردم و به کامیار اشاره کردم و آروم گفتم: گمشو بیا کفشارو ببر داخل. عقل
کلین همه تون.
کامیار پاورچین پاورچین اومد و یکی یکی کفشارو برداشت و
داد دست محمد و اونم چید تو اتاق. یعنی پت و مت باید میومدن جلوی اینا لنگ
می نداختن.
آروم در و بستم و اومدم یه نفس راحت بکشم که در اتاق نیشام باز شد و اومد بیرون. هول صاف تو جام ایستادم و یهو سلام کردم.
نیشام یکم برو بر نگام کرد و آروم با خودش گفت: در روز چند بار سلام میکنه؟
بلند تر گفت: علیک سلام.
یه لبخند گنده زدم. خودمم می دونستم وقتی سر بزنگاه مچمو می گیرن خیلی ناجور رفتار می کنم و خودمو لو می دم.
نیشام
یکم مشکوک نگام کرد اما وقتی چیزی دستگیرش نشد شونه یا بالا انداخت و رفت
تو هال. یه نفس راحت کشیدم. اومدم برم تو هال که سر و صدای پسرا بلند شد.
سریع در اتاق و باز کردم و بهشون توپیدم.
من: خفه... مگه نگفتم صداتونو نشنوم؟ حتی نفسم به زور باید بکشید.
هر سه تاییشون سری تکون دادن. با همون اخم که جذبه امو بیشتر می کرد در و بستم.
خدا به داد برسه. این دختره نفهمه.
تقریبا"
هر 10 دقیقه می رفتم تو اتاق و یه داد تا حد امکان بلند و حرصی سر این
پسرا می کشیدم که بابا ببندید گاله اتونو دختره می فهمه.
بعد عمری بالاخره ساعت 10 شد. نیشام از آشپزخونه اومد بیرون و گفت: من میرم حاضر شم. دیگه بچه ها باید پیداشون بشه.
با
لبخند سری تکون دادم. نیشام رفت تو اتاقش. وقتی مطمئن شدم که تو اتاقشه
سریع در اتاقم و باز کردم. پسرا هر کدوم یه ور ولو بودن. یکی رو صندلی
نشسته بود یکی رو زمین لم داده بود یکی رو تخت پهن شده بود.
من: پاشید پاشید جمع کنید. باید برید بیرون.
کامیار با اخم بلند شد و گفت: دهه بیرون برای چی؟ ما که صدامون در نیومد این دختره هم نوبرشو آروده ها. فهمید ما اینجاییم؟
من: نه نفهمید. الان نزدیک 10 برید بیرون زنگ بزنید مثل آدم بیاین داخل. زود زود ...
همون
جور که از جاشون بلند میشدن غر هم می زدن. به زور و با هل دادن فرستادمشون
پایین. در و باز کردم که پرتشون کنم بیرون که زنگ بزنن بیان تو که دیدم
دوستای نیشام با یه پسره دارن میان سمت در خونه.
زکی بخشکی شانس.
سریع برگشتم سمت دوستام و دست کامیار و تو دستم گرفتم و تند گفتم: چه طوری پسر خیلی خوش اومدی.
کامیار یکم گیج نگام کرد. اما سریع گرفت مطلب و. اونم شروع کرد به خوش و بش کردن.
دخترا بهمون رسیدن و یکی یکی سلام کردن.
با لبخند و روی خوش جوابشون و دادم. یکی از دخترا پسره همراهشو نشونمون داد و گفت: نوید هستن نامزدم.
با نویدم دست دادم.
من: خیلی خوش اومدید. خوشحالمون کردین.
با
دست بهشون اشاره کردم که وارد بشن. کامیار اومد زودتر بره سمت پله ها که
از پشت یقه اشو گرفتم و با لبخند رو به دخترا گفتم: اول خانمها ....
دخترا ریز خندیدن و کامیار یه فحش زیر لبی بهم داد . بعد همه رفتیم بالا.
همون موقع در اتاق نیشام باز شد.
تو جام خشکم زد. نیشام ....

مهداد

از زور تعجب دهنم باز مونده بود. نیشام ....

چقدر خانم شده بود. هیچ وقت فکر نمی کردم که این دختر فسقلی بتونه انقدر خانم و زیبا بشه.

یه نگاه کلی بهش کردم.

یه تونیک آبی نفتی نسبتا بلند پوشیده بود. همراه یه جوراب شلواری و یه آرایش ملیح که خیلی بهش میومد.

اما اون چیزی که باعث شده بود خشکم بزنه هیچ کدوم از اینا نبود. بلکه ....

شال سورمه ای بود که باز رو سرش انداخته بود و یه دسته از موهای بلندش خیلی قشنگ کج ریخته بود تو صورتش.

نیشام: سلام خیلی خوش اومدید.

دخترها جلو رفتن و روبوسی کردن.

برای اولین دفعه تو زندگیم دلم می خواست الان تو ایران
نبودم. تو ایران نبودم و خودمم یکی از مهمونا بودم که می تونستم راحت با
میزبان روبوسی کنم.

به خودم تشر زدم. به زور چشم از نیشام برداشتم. برگشتم سمت پسرها ...

دختر ندیده های بدبخت با نیش باز به نیشام نگاه می کردن.
اخم کردم. چه معنی داشت اینا این جوری به نیشام نگاه کنن؟؟؟ با پام پای
کامیار و محمد و که کنارم بودن لگد کردم. سریع برگشتن سمتم.

با دندونای فشرده با اخم و جدی گفتم: تا وقتی تو این خونه اید چشم چرونی موقوف. به میزبانتونم رحم نمی کنید؟ آدمهای فاسد ...

نیشام حال و احوالش با دوستاش تموم شد و با لبخند اومد سمتمون.

بی تفاوت به کامیار نگاه کرد و خشک سلام کرد. برگشت سمت بقیه. لبخند زد و خوش آمد گفت.

کاملا" این تناقض رفتارش با کامیار و بقیه پیدا بود.
کامیار عصبی اخم کرده بود. هیچ وقت هیچ دختری اونو نادیده نمی گرفت و حالا
نیشام اونم جلوی دوستاش بی محلش کرده بود.

به زور جلوی خنده امو گرفتم. یه نیش خند به کامیار زدم و گفتم: تال تو باشی که شوخی های جلف با ملت نکنی.

کامیار: برو بابا دختره عددی نیست.
سه شنبه 04 تیر 1392 - 18:24
نقل قول اين ارسال در پاسخ
تشکر شده: 1 کاربر از esijoon به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: admin &
ارسال پاسخ







برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :